|
نذر ِ بــاران کرده بودم ، عشق را پیدا کنم !
|
ی جووری دلم تنگ میشه برات
محاااله بتونی تصور کنی ... !
.
.
.
+ خدایا خیلی خیلی خیلی زیاد به معجزه ت نیاز دارم ... من از این آرزو پایین
نمیام و تا می تونم براش می جنگم ... تا وقتی که خودت بخوای نا امیدم کنی ... و
من می دونم که این کار رو نمی کنی ... مگه نه ؟!
+ حرف ِ اشک های آدما خیلی ساده است ... اما جواب ِ سختی داره !
+ دیروز امتحان ِ آخر رو دادیم و هیچی ! به امید ِ روزای تحویل ِ پروژه با هیشکی خداحافظی نکردم !
که دور از ما نیستی ... !
فرازی از دعای ندبه
.
.
.
+ اللهم عجل لولیک الفرج
+ امروز صُب از 4 تا پله سقوط آزاد داشتم ! دست و پا و کمر داغوون ! داداشمم پشت ِ سرم بود ! ته ِ ته ِ واکنش ِش بعد از سقوط من »»» نُــچ !
به قول ِ یکی دل ِ خواهر به برادر بنده ، دل ِ برادر به سنگ ! والا !
دیروزم حواسم نبود دمبل داداشم رو شوت کردم ! به ی ربع نکشید با اون یکی
پام زدم به پایه صندلی ! الان من چه شکلی باشم خوبه ؟!
+ اگر نام مرا با الماس بنویسند یا ننویسند ، چه تفاوت ؟! تـــو مرا بشناس ، تـــو مرا بخوان ، تـــو مرا دریاب !
هر بار که دست روی دلم می ذارم ، اتفاقای بهتری برام می افته ، این شده پای ثابت ِ قانون های شخصی م ... چرا و چطورش رو احتمالا" باید بدونم ولی نمی دونم ... ولی تـــو خوب می دونی ... حالا هر دوی ما باید از این سرکوبی ها کمی بترسیم ، مگه این که یادم بره دیکتاتورِ خوبی برای دلم هستم و فک کنم که همیشه همین بوده و باید باشه ... با این حال این کار رو دوست دارم !
.
.
.
+ خاطرت جمع ، عزیز ! که عدالت ؛ خصلت مطلق اوست
! خیلی چیزا رو خدا گناه نمی نویسه ولی توو رابطه ی " رفاقت "
نامردیه ! آره جانم ! این جوریاس
!
+ نم نم علاج ِ من نیست ، مــــــحکم ببار باران !
+ گاهی به گاه و ، گاه به ناگاه می رسد / گاهی به شکل کامل یک ماه می رسد / تعبیر شاعـرانه ای از عشق می کنم / یک لحـظه مثل زلـزله از راه می رسد !
+ من
ازت خاطره دارم ... این خودش درد کمی نیست
!
+تازه دارم می فهمم "موفق باشید" های اساتید آخر برگه امتحان ، جواب همون "خسته نباشید" هایی ِ که وسط ِ درس دادن شون می گفتیم !
خب واقعیت اینه که بعضی رابطه ها قشنگه ، بعضی دوستی ها قشنگه ، خیلی هم قشنگه ولی نمی دونم چرا خودمون اونا رو خراب می کنیم ! انگار ی چیزایی تو فکر و خیالمون گره خورده به هم ... این گره رو نمی دونم چه جوری باید باز کرد ... همین گره هم باعث میشه از مسیر اصلی منحرف بشیم ! گاهی برای بهتر زندگی کردن باید مشکلات زیادی رو تحمل کنیم و یا حتی تاوان های بزرگی رو پس بدیم ... مث ِ گذشتن از بودن با کسی که برات عزیزه ... مث ِ گذشتن از رشته ای که دوست داری ... مث ِ گذشتن از شغلی که دوست داری ... مث ِ گذشتن از ... نمی دونم اگه بگذرم می تونم بهتر زندگی کنم یا نه ؟! وقتی به گذشتن از چیزی یا کسی فکر می کنم ، می بینم من این همه تغییر کردم ، این همه خاطره دارم ، این همه خنده دارم ، این همه لبخند دارم ، شایدم این همه گریه دارم و این همه ... ولی بیشتر که فکر می کنم می بینم من در نقطه ی مقابل ِ ش این همه درد دارم ... نمی دونم نکات مثبت مهم تره یا این همه درد ... نمی دونم می شه به خاطر این همه نکات مثبت ، این همه درد رو تحمل کرد یا اینکه به خاطر این همه درد ، این همه نکات مثبت رو از یاد برد ... نمی دونم ... نمی دونم ... نمی دونم !
+ آرزوهای ما آدما گاهی لگد به بخت مون می زنه !
+ بزرگترین حماقت آدما تو زندگی لبخند زدن به کسیه که ارزش ِ لگد زدن هم نداره ! من از این حماقت ها زیاد کردم ... اما دیگه نمی کنم ! دارم سخت می شم !
+ اولین امتحان رو دادیم ... بد نبود ! شُکر !
+ اساتید گرامی وقتی سوالای امتحان رو طرح می کنن ، یکمم به فکر خواهر و مادرشون باشن بد نیست ... !
+ خوبه بعد امتحان نموندم و گر نه چه چیزها که نمی شنیدم !
+ من با هر کی حساب داشته باشم با خودش تسویه می کنم ! به خواهر و مادرش کاری ندارم ! گفتم که در جریان باشید !
می خواهم سخت باشم . می خواهم یک عاشق ِ سخت باشم . می خواهم بغض هایم را بگذارم کنار ... چادر ِ محبت هایم را از سرم در بیاورم . می خواهم سخت باشم . محکم باشم . گریه هایم را چال کنم در باغچه ی خانه ی مادر بزرگ . کتاب های شعرم را بگذارم توی انباری که خاک بگیرند . دست نوشته هایم را آتش بزنم . می خواهم از آن عاشق های سخت باشم . از آن هایی که می ایستند وسط ِ جاده ... طوفان هم که بیاید ، همین طور زل زده اند به رو به رو ... چشم های شان می سوزد ... دل شان زار می زند ولی آن ها همان طور ایستاده اند وسط ِ جاده ... می خواهم سخت باشم . شعر نخوانم . زیر ِ لب آهنگ دوست داشتنی م را زمزمه نکنم . سخت و سنگی باشم . یک عاشق ِ سخت و سنگی . یک عاشق ِبی اشک . بی دل تنگی و بی نامه ... بی نامه ی خیس ِ نم ناک ِ تا خورده ... می خواهم آن قدر سخت باشم که اگر یک روز نوبت ِ " رفتن " شد لبخند داشته باشم . که اگر یک روز نوبت ِ "گذشتن" و " ندیدن " شد سرم بالا باشد . که نگاه کنم به آن رو به رو ... به همان جایی که هیچ وقت بهش نمی رسم . می خواهم اگر یک روز نوبت ِ " نبودن " شد خم نشوم ... می خواهم از سنگی هایی باشم که وقت ِ له شدن زیر لب سوت می زنند و آواز می خوانند و خرد می شوند . از آن هایی که حتی یک نفر تا اخر ِ دنیا خرد شدن شان را نمی بیند ... آخر دلم می سوزد ... برای دلم ... برای خودم ... برای عشقم می سوزد ... می خواهم دیگر غم و غصه را به روی ِ خودم نیاورم ... می خواهم تمرین ِ سنگی بودن را از همین حالا شروع کنم ... برای روز ِ مبادا ... برای آن روز که بی هوا باید " رفت " ! برای آن روز که بی هوا باید " شکست " ! برای خراب نشدن ِ تمام ِ خاطرات خوب باید سخت باشم ... سنگی باشم و هی به روی دلم نیاورم ... که چیزی هست که تمام ِ هستی م است ... که چیزی هست که دارد نفس می دهد به این زندگی ... باید به رویش نیاورم که اگر یک روز " نفس" ش را بریدند ... زنده بماند ... باید سخت باشم ... سخت و سنگی ... تا آن روز که مطمئن شوم " رفتن " و " گذشتن " شوخی ترین کلمات ِ این دنیاست ...
خب واقعیت اینه که
اگه ی دوستی بود که حاضر می شد
شبای امتحان
پا به پای من
تاصبح بیدار بمونه
تا من خوابم نبره و درس بخونم
حالا با اس ام اس ، تک ، ...
قاعدتا" تا الان به ی جایی رسیده بودم
حیف ... !
.
.
.
+ این شبا کمبود همچین دوستی رو خیلی حس می کنم !
+ نمی دونم شاید توقع زیادی باشه اما من حاضرم برا دوستام همچین کاری بکنم ... اما دوستای من با اینکه خودشونم امتحان دارن و احتمال ِ زیاد شبا هم بیدار می مونن همیشه می گن هیچی نخوندیم ... حالا می خونن ها ... اینقدر بدم میاد ... خب خوندی بگو خوندم ... والا !
برای
نبودن که
همیشه لازم نیست راه ِ دوری رفته باشی
می توانی همین جا
پشت ِ تمام ِ بغض هایت ، گم شده باشی !
.
.
.
+ کجایند دل هایی که خود را به خدا بخشیده اند ؟! نهج البلاغه / خطبه 144
+ باز شمعی کشته شد با دست ِ شب اما هنوز / این شبستان ِ کهن ، با نور ِ ایمان روشن است ! [لینک]
+ تنهایی م رو دوس دارم ... گفتم که در جریان باشید !
+ یادم باشه امروز و اتفاقاشو ثبت کنم !
خوب شد من تصمیم گرفتم درس بخونم که ابر و باد و مه و خوشید و فلک دست به دست ِ هم بدن که نخونم ! یا مهمون میاد یا دعوت می شیم مهمونی یا مث ِ الان که این گلو درد ِ مزخرف امونم رو بریده ! کلا" رو سایلنتم ! خونه توو سکوت فرو رفته اصن ی وضی ! این سایلنت بودنم خودش ی جور شکنجه َس اونم در حد ِ المپیک ! اما بدترش این جاس که آدمو شکنجه روحی- روانی هم میدن آخه ! منو کردن توو اتاقم ... در رو هم بستن ، دارن اون بیرون بادمجون سرخ می کنن ! حالا کاش فقط همینا بود ! منو این جا با ی لیوان جوشونده تلخ تنها گذاشتن ... البته با کلی تهدید که باید بخوری و گر نه همون جا حبسی ! حالا هی من بخوام درس بخونم ... میشه مگه ؟!

حضرت علی (علیهالسلام) میفرماید:
»فأحبب لغیرك ما تحب لنفسك
و اكره له ما تكره لها »
آنچه كه براى خود دوست میداری ،
برای دیگران هم دوست بدار
و آنچه براى خود نمى پسندى ، براى دیگران هم مپسند.
در جنگ اُحُد ، وقتی که چند تن از اصحاب و یاران پیامبر اکرم(ص) بر اثر جراحات و زخم هایی که در جنگ برداشته بودند ، بسیار تشنه شده و به حالت ضعف می افتند ، یکی از همراهان آنها برای ایشان آب تهیه می کند و به فرد اول عرضه می نماید . آن فرد ، آن قدر از خودگذشته و ایثارگر است که می گوید : « به دوست من بده » و این پاسخ تا چندین بار و از سوی چندین مجروح تشنه بر زمین افتاده تکرار می شود ، تا آن جا که وقتی به سراغ فرد اول می آید ، می بیند که او جان داده و در راه رسیدن به محبوب خود از جان خود گذشته تا دیگران بتوانند از زندگی و حیات ، برخوردار باشند.
مسلمون واقعی کسیه که حاضر باشه همون قدر که خودش راحته بقیه هم راحت باشن ... همون قدر که به خودش سخت می گیره ، به دیگران هم سخت بگیره ... نه اینکه صلاح خودشو در نظر بگیره ... اگه ی جوالدوز به دیگران می زنه ی سوزن هم به خودش بزنه ! در کل اینقدر بدم میاد از آدمایی که جلوی من جانماز آب می کشن بعد خودشون هر کاری دوست دارن انجام میدن ! از این آدمایی که بقیه رو از انجام ی سری کارها منع می کنن بعد خودشون صد درجه بدترش رو انجام میدن ! گفتم که در جریان باشید !
ی روزایی این قدر احساس ِ تنهایی می کنی که گریه َت می گیره ... ی روزایی این قدر دل ِ ت برا آرامش تنگ می شه ، که گریه َت می گیره. .. ی روزایی نیاز به چیزایی داری که نداری ! گریه َت می گیره. .. ی روزایی باید بخندی ولی نمی خندی ! از این احساس خودت گریه َت می گیره ... ی روزایی هم هست که گریه َت نمی گیره اما وقتی داری پُست آپ می کنی هوای گریه داری !
.
.
.
+ حال ِ این روزامو نمی فهمم ... فقط دارم تحملش می کنم !
+ خدایا ! لطفا" منو کنترل کن !
+ نظرات پست قبل بزودی تایید میشن!
دستم
به تـــو که نمی رسد
فقط حریف ِواژه ها می شوم
گاهی
هوس می کنم
تمام ِ کاغذ های سفید ِ روی میزم را
از نام ِ تـــو پـُر کنم
تنگاتنگ
بدون ِ هیچ فاصله ای ...
از بس که خالی َم از تـــو
از بس که تـــو را کم دارم
آخر مگر کاغذ هم زندگی می شود برای آدم ؟!
.
.
.
+ درد و دل نمی کنم دیگر ... زخم که از عصب بگذرد ، درد
ندارد دیگر !
به توکل ِ نام ِ اعظم ِ ت ...
می دونم می بینی ... چیزایی که پیش میاد ... که من باید درموردشون تصمیم بگیرم ... تو بهتر از هر کسی می دونی که خیلی خسته ام ... ترجیح می دم کارایی رو که بهم ریختم درست کنم ... چیزایی که خراب کردم درست کنم ... ترجیح می دم قبل از اینکه بازم خراب کنم ، خرابی ها رو درست کنم ... دلم می خواد سپر بلای خودم باشم ... دلم می خواد آدم باشم ... دلم می خواد باهام باشی ... دلم می خواد حتی اگه اشکم نمیاد ، اگه دلم تا حد گریه خیلی وقته که نرفته ... همین جوری منو بشنوی ... منو ببینی ... منو با همین ایمان کم باور کنی ... دلم می خواد به زندگی خودم بتابم ... می خوام فقط راهی رو زندگی کنم که جای جای اون حست می کنم ... ی جوری ام خدا ... از ناشکری بیزارم ... و خجالت می کشم بگم که گاهی بیزاری همه ی عالم می ریزه تو وجودم ... خدایا من از ناشکری بیزارم ... صبر و آرامشت رو دوست دارم ... نگاه مستدامت رو دوست دارم ... خدا شکایتم رو جایی جز نزد خودت نمیارم ... به تو هم که می رسم دیگه روشو ندارم ... خدایا صبر و آرامشت رو دوست دارم ... آرومم کن !

پ.ن 1 :
بدون ِ تو نمی تونم راهُ ببینم ... خدا منو تنها نذار ...
پ.ن 2 :
شادی لحظه های من ، تو با منی خدای من
بغض ِ صدام ُمی شناسی ...
دست ِ دعام ُ می شناسی
فقط تویی توو خلوت م ...
منتظر ِ اجابت م !
+ تنها کمی به من نظر ِ لطف می کنی ؟! مهربان ِ من ، کم ِ تو فرق می کند ...